![]() خدايا : " عقيده ي مرا از دست عقده ام مصون بدار " خدايا : " به من قدرت تحمل عقيده ي مخالف را ارزاني کن " خدايا : " رشد عقلي و علمي مرا از فضيلت تعصب، احساس و اشراق محروم نساز " خدايا : " مرا همواره آگاه و هوشيار دار، تا پيش از شناخت درست و کامل کسي، يا فکري، مثبت يا منفي، قضاوت نکنم " خدايا : " جهل آميخته با خودخواهي، و حسد مرا رايگان ابزار قتاله ي دشمن، براي حمله به دوست، نساز " خدايا : " شهرت مني را که مي خواهم باشم، قرباني مني که مي خواهند باشم، نکن
پست الکترونيک آرشيو مطالب آرشيو مطالب
شهریور 1388
آبان 1387 فروردین 1387 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 فروردین 1385 جستجو
پيوندها
عکسهای بازیگران
خلوت ( ونوس ) چه کنیم یکدیگر رو دوست بداریم؟ کجاست؟؟؟ طلوع ( نرگس ) هر چه می خواهی ( مهرداد ) عاشقانه ها برای فریبای عزیز کلاغ رزد زندگی من نسرین تنها تک ستاره ی شبهای من نا مطلق اسطوره ی شفاگری مالیخولیا کسی که دوسش داره زندگی سیری چند تو را هرگز نمی رانم آهنگ.عکس.جک.برنامه.موبایل مسلم مصباح المهدي شباي بي ترانه شنيده مي شويد عاشق هاي خجالتي بهترین و دیدنی ترین لینک ها هر چه میخواهی از عشق تو زندگی زیباست (ساناز) دفتر مشق (الهه) رایگانت تبلیغات رایگان وبلاگ شما .:.: قالب ساز :.:. پيوندهاي روزانه
دل نوشته های من
ستاره ها عشق و بازی زندگی مهاجر اخبار را حرفه ای بخوانید ندای عاشقانه beyaberim شعرای جهان iran mania تمام پيوندها آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
..... بی گناه .....
عشق ابدی
کاش بر روی دیوار کاهگلی و ترک خورده ی
قلبم همیشه پنجره ای رو به خدا باز
بود...
ابری و بارانی چه بهایی دارد...
(علی )
|+| نوشته شده توسط علی در جمعه سیزدهم شهریور 1388 ساعت 23:58
باورم نمی شود!
کاش در کنارم بودی ، کاش میتوانستم تو را در آغوشم بگیرم و نوازش کنم....
باورم نمیشود که از من اینهمه دور هستی و فاصله بین من و تو بیداد میکند....
کاش می توانستم دستانت را بگیرم و با تو به اوج خوشبختی بروم....
کاش میتوانستم بوسه ای بر گونه مهربانت بزنم.... ای کاش ، کاش ، کاش..
دلم بدجور هوای تو را کرده هست عزیزم...
دلم بدجور در حسرت دیدار تو هست ای بهترینم....
باورم نمیشود ، این همه فاصله در بین من و تو غوغا میکندو دریای غم و دلتنگی در
قلبهایمان طوفان به پا میکند ، امواج تنهایی مثل خنجر در قلبهایمان مینشیند ....
و ای کاش در کنارم بودی ...
کاش بودی و دلم را از امید و آرزوهای انباشته شده خالی میکردی....
باورم نمیشد ، سخت است باور کردنش ، با نبودنت در کنارم گویادر این دنیا تنهای تنهایم ....
بی کس ، بی نفس ، میروم با همان پاهای خسته ، در جاده ای که به آن سوی غروب خورشید ختم شده است....
کاش که تو در کنارم بودی...
آنگاه دیگر هیچ آرزویی از خدای خویش نداشتم....
سخت است ولی باید نشست در گوشه ای و گریست و انتظار کشید تا تو به سوی من بیایی...
و ای کاش تو در کنارم بودی ، باورم نمیشود رفته ای و بار سفر را بسته ای ، دلم بدجور برای تو تنگ است ...
باورم نمیشود که رفته ای....
( علی )
|+| نوشته شده توسط علی در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 ساعت 10:47
خدانگهدار...
دیشب رفته بودم زیارت
با یک دنیا گناه بی پروا
زیارت چشم هایش
و ضریح لبها
که یک دنیا بوسه می طلبید
...
دیشب
عاشقانه هایمان را
بوسه هایمان را
دودشدن هایمان را
به خدا سپردیم
دیشب تسلیم ِ تسلیم بودم
و گذاشتم لبهایم
هرچه دلشان می خواهند بگویند
و هرچه دلشان می خواهند ببوسند
دیشب رها شدم در او
و یادم ماند
یک شب را
که فقط برای من بود و بس
گرچه تمام شد
زودتر از آنچه استحقاق عشقم بود
...
!اما تو
برای من ِدیوانه ِ مست
از حاجت دادن کعبه نگو
که من بتخانه ها را گشتم
و خدا دیدم
و فاحشه هایی که از ما عاشق ترند
و خدایی که در خانه اش هم حاجت نمی دهد
من آدمی را می شناسم
که دلش برای دنیا تنگ نمی شود
و می تواند در کوچه شان عشق بازی کند
و نهراسد از نداشتن
و لکه دار شدن نام و آبرو
چون چیزی برای از دست دادن ندارد
من دیوانه ای می شناسم که دلش تنگ است
برای دو رکعت نماز عاشقی
و خدای کودکی
که بی حساب می بخشد
به هر که بخواهد
و دختر گدا را
روزی عروس شاه می کند
و روزگارش
کوه ها را هم شاید بهم برساند
...
دیشب رفتم زیارت
و دیدم کسی برایم به سوگ نشسته است
و دلم گرفت
برای همه امیدی که داشتم به آمدنش
که او از پیشتر
مرگ مرا باور داشت
دیشب یک دنیا عاشقی بود
و بی پروایی
و عاشقانه ترین خداحافظی
...
عروس حجله ات را بگو همیشه مهمان دارد یک نفر هست اینجا که دلش پیش تو است ... دیشب شب آخر بود اما
گفت شاید جایی روزگاری
تقدیر یاری داد
و من می دانم
او می آید روزی
کاش آن روز من باشم
...
به دلم می گویم
صابران را اجریست بی وسعت
زنده بمان ای دل
نکند برگردد
و ببیند رفتی
علی بهجتی/۱۶/۰۱/۱۳۸۷
![]() |+| نوشته شده توسط علی در جمعه شانزدهم فروردین 1387 ساعت 17:5
یه خداحافظی کوتاه
امــروزم باید بنویسی خداحافظ و نمی دونی از کجا شروع کنی؟ یاد سال گذشته میافتی که قبل رفتن از اونو نبودنش و دلتنگیش می نوشتی دلتنگی واسه قهراو آشتی ها و دوستت دارم ها و رفتن حالا انگار رفتن راحت تره دلتنگ کسی نیستی که اسم عشق و زندگی به اون معنارو واست داشته باشه امروز اصلا زندگی واست معنایی نداره که بدونی واسه چی زنده ای زندگی می کنی نفس می کشی!!! خودتو تو آینه نگاه می کنی لبخندا همرنگ برف زمستونن اما دلخوشی که هنوز لبخند می زنی و می تونی و در دل نفرین نفرین به کسی که اولین بار رو این کره ی خاکی دروغ گفت و بعد اون... هزاران نفر گفتن و اون هم یاد گرفت!
|+| نوشته شده توسط علی در جمعه شانزدهم فروردین 1387 ساعت 16:58
|+| نوشته شده توسط علی در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 ساعت 13:34
دلبرکم... تنهایم مگذار
برایت تا بی نهایت خواهم ماند
و سرود زندگیم را ،به عشق تو خواهم خواند.
برق چشمان زیبای تو روشنی دهنده ی کلبه ی تاریک دل من است.
وجودم را از تو می خواهم...
ای بهترینم
ای زیباترینم
ای دلرباترینم
تنهایم مگذار
علی |+| نوشته شده توسط علی در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 ساعت 12:39
تقدیم به همسر مهربانم
سلام نوبهار من!..............سلام
بالاخره بعد از ۲۵ سال تو را پیدا کردم...نیمه ی گمشده ام را
چه بی صدا آمدی و چه معصومانه می مانی
کاش قلبم لایق تو باشد .....کاش
خوش آمدی به قلبم
ای نو بهار من
دوستتتتت دارم
علی
|+| نوشته شده توسط علی در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 ساعت 0:33
دقايقي تو زندگيت هست که دلت براي کسي اونقدر تنگ ميشه که دلت ميخواد اونو از تو رويات بيرون بکشي و توي دنياي واقعي با تمام وجوت بغلش کنی.
|+| نوشته شده توسط علی در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 ساعت 13:25
"لب مگشا" از من حال و اهوال مپرس.. رنگ رخسار خبر از سر درون می دهد..
. روزگار عجیبی است٫ یک روز خوش یک روز نا خوش! یک روز مصمم٫ یک روز معطل.. من شاید مسخره ی دست فضایی ها باشم.. شاید هم اجنه من را به بازی گرفته اند. . این مغز تا کی باید به همه چیز فکر کند و به هیچ چیز. این دل تا کجا باید آرزو بپروراند و ساعتی نگذشته٫ سرافکنده تر از دیروز٫ لب نگشاید. . همان بهتر که لب نگشایم.. شاید آن دور دست ها کسی آرزویش کوچکتر از آرزوی من باشد. آن وقت من چگونه خمس آرزوی بزرگ و دست نیافتنی ام را بپردازم؟! |+| نوشته شده توسط علی در یکشنبه هشتم مهر 1386 ساعت 16:43
آسمان دوباره ته کشیده بود وشب از مصاحبت آفتاب جا مانده بود وسینه سینه ستاره هی ریسه می رفتند ماه تازه ترک برداشته بود وزهره تمام بساطش را روی سینه ی ماه پهن کرده بود وهی به ریش زمین می خندید! توی این گیر و دار من به خدای خاکستریم پیله کرده بودم واو تنها شاهد این مشاجره بود ومثل همیشه حرفی نزد تا...
|+| نوشته شده توسط علی در جمعه ششم مهر 1386 ساعت 21:54
|+| نوشته شده توسط علی در سه شنبه سوم مهر 1386 ساعت 14:7
-.--.-تقدیم به تو ای بهترینم-.--.- |+| نوشته شده توسط علی در شنبه سی و یکم شهریور 1386 ساعت 22:10
وقتی از مادر متولد شدم صدايی در گوشم طنين انداخت كه بعد از اين با تو خواهم بود به او گفتم كيستی:گفت:غم فكر غم عروسكی خواهد بود كه من بعدها با او بازی ميكنم ولی بعدها فهميدم كه من عروسكی هستم در دستان غم |+| نوشته شده توسط علی در جمعه سی ام شهریور 1386 ساعت 21:53
عشق بيداد من باختن يعني لحظه عشق جان سرزمين يعني يعني زندگي پاک من عشق ليلي و قمار مجنون در عشق يعني ... شدن ساختن عشق دل يعني كلبه وامق و يعني عذرا عشق شدن من عشق فرداي يعني كودك مسجد يعني الاقصي عشق من عشق آميختن افروختن يعني به هم عشق سوختن چشمهاي يكجا يعني كردن پر ز و غم دردهاي گريه خون/ درد بيشمار عشق من يعني الاسرار كلبه مخزن اسرار يعني |+| نوشته شده توسط علی در جمعه شانزدهم شهریور 1386 ساعت 19:33
ديدی عشقی نبود در تار و پودش ديدی گفت عاشقه عاشق نبودش امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه ديدار اين خونه فقط خوابه ، تو كه رفتی هوای خونه تب داره ، داره از درو ديوارش غم عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ، بيا بر گرد تا ازعشقت نمردم، همون كه فكر نمي كردی نمونده پيشت، ديدی رفت ودل ما رو سوزوندش حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جای كفتر و گنجشك كلاغای سياه پوشن ، چراغ خونه خوابيده توی دنيای خاموشی ، ديگه ساعت رو طاقچه شده كارش فراموشی ، شده كارش فراموشی ، ديگه بارون نمی باره اگر چه ابر سياه ، تو كه نيستی توی اين خونه ، ديگه آشفته بازاريست ، تموم گل ها خشكيدن مثل خار بيابون ها ، ديگه از رنگ و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری گفتم كه تو می دونی،سرخاك تو می ميرم ، ولی تا لحظه مردن نمی گيرم دل از تو
|+| نوشته شده توسط علی در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 ساعت 11:41
ديدی عشقی نبود در تار و پودش ديدی گفت عاشقه عاشق نبودش امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه ديدار اين خونه فقط خوابه ، تو كه رفتی هوای خونه تب داره ، داره از درو ديوارش غم عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ، بيا بر گرد تا ازعشقت نمردم، همون كه فكر نمي كردی نمونده پيشت، ديدی رفت ودل ما رو سوزوندش حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جای كفتر و گنجشك كلاغای سياه پوشن ، چراغ خونه خوابيده توی دنيای خاموشی ، ديگه ساعت رو طاقچه شده كارش فراموشی ، شده كارش فراموشی ، ديگه بارون نمی باره اگر چه ابر سياه ، تو كه نيستی توی اين خونه ، ديگه آشفته بازاريست ، تموم گل ها خشكيدن مثل خار بيابون ها ، ديگه از رنگ و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری گفتم كه تو می دونی،سرخاك تو می ميرم ، ولی تا لحظه مردن نمی گيرم دل از تو
|+| نوشته شده توسط علی در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 ساعت 11:36
رخت سفر بسته اي ستاره ي من!
لختي صبر کن تا ابرها بروند. اگر در حضور ابرهاي تيره عزم سفر کني، آسمانم تا هميشه ابري خواهد ماند. در آسمان من همتاي تو نيست که اشک چشم ابرهاي تيره را بخشکاند! لحظه اي بيشتر بمان!! نگذار حرفهايم در دلم بماند. حرفهايي که دوست دارم همسفرت باشد: يادت باشد در گذر از لحظه ها، چشم هايت را بگشايي تا مباد شقايقي را لگد کني! در مسير راهت شکوفه هاي خاطره فراوان است. مباد کاري کني که شکوفه اي بپژمرد! ستاره ي زيباي من... فراموش نکن دل اقاقي ها بي نهايت نازک است و نگاه نسترن ها شکننده! چشم هاي روشن نرگسي ها چراغ راه تواند. از شاخه نچيني شان!! اين مهم را به خاطر بسپار: از لبخند تو گلهاي ناز جان مي گيرند و از اندوهت خارها! شادماني ات شقايق ها را به رقص وا مي دارد و افسردگي ات خنجر ها! و رقص خنجر ها، شکوفه ها را ريشه کن خواهد کرد!!! پس نگذار کودک لبخند بر لبهايت، به خواب فرو رود. به چلچله ها دل نبند، زود ترکت مي کنند. و با پرستو ها همسفر نشو که تا سرما تنشان را بلرزاند فراموشت خواهند کرد! ستاره ي مهربانم... بدان که همکيشانت هرچند زيبا و درخشان مي نمايند، اما با شادماني هايت همراهند و با ستاره ي دلتنگ غريبه اند!! هرگاه دلتنگ و غريب شدي به خاطر بياور... يک نفر اينجاست که تا هميشه شريک اندوه تو نيز هست و هر زمان به آسمانش برگردي، از شادماني پر خواهد گرفت... ![]() |+| نوشته شده توسط علی در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 ساعت 13:7
گل من
![]() قسمت نشد ببینمت خدانگهداری کنم فرصت نشد بمونم و از تو نگهداری کنم گفتم اگر ببینمت دل کندنم سخته برات اگه یه وقت بگی نرو رفتن پر از درده برام پشت سرم زاری نکن چی کار کنم مسافرم
من میرم ولی باز تو بدون همیشه یاد تو از خاطرمن فراموش نمیشه
نامه رو خط خطی گریه نکن دووم بیار باور نکن یه بی وفام نامه میذارم و میرم نه قسمت زندگیم اینه به کی بگم مسافرم قشنگی قسمت ماست که ما به هم نمیرسیم من میرم ولی باز تو بدون همیشه یاد تو از خاطرمن فراموش نمیشه گل من خوب میدونی بی تو تک و تنهام عزیزم اگه تو نباشی میمیرم همیشه زنده میمونه با یاد تو ترانه هام منو ببخش اگه بازم اشکام چکید رو گونه هام دیگه تموم شد فرصتام خاطره هام پیشت باشه تموم خاطرات خوش خدانگهدارت باشه |+| نوشته شده توسط علی در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 ساعت 12:18
خداخافظ . از اينجا كه پرازغمه خسته شدم ميخوام برم. قلبم و كه دادم به تو ديگه بايد پس بگيرم . موندن هرگز. خداحافظ. ديگه ميرم. اگه يه روز درداي دنيا ا بريزه تو قلب من . ستاره ها خاموش بشن تو آسمون شب من. من ميميرم . ديگه ميرم . خداحافظ ديگه رفتم. پايان ثانيه منم. هرجايي ساعت ببينم عقربه هاشو ميشكنم .حتي نشد واسه يه بارمن بدي هات و خوب كنم. خورشيد و كشتم تا ديگه خودم به جات غروب كنم .
دل ميسوزه. ازم نخواه بيشتر از اين اسير اين قفس باشم . هيچي نمونده از دلم خاكستر دو آتيشم . ريزه ريزه دل ميسوزه . خسته شدم . دلم گرفته اين روزا غم خونه كرده تو صدام . بارون غصه انگاري مي باره تو ترانه هام . عاشق بودم . خسته شدم. خسته شدم. ديگه ميرم. گريه نكن. دل بيا بريم از عشق ديگه نگيم . درد عشقي كه كشيديم جزخدا به كسي نگيم . دل بيا بريم از عشق ديگه نگيم . درد عشقي كه كشيديم جز خدا به كسي نگيم
خداحافظ |+| نوشته شده توسط علی در یکشنبه چهارم شهریور 1386 ساعت 15:45
خاطرات
بعضی وقتا بعضی چیزها دست ما آدما نیست.مثلا مردن یا زنده موندن یا خیلی چیزای دیگه...اما یکی از چیزایی که واقعا واسه انسان ها متفاوته خاطرات ماست. خاطراتی که وقتی توی دفترچه زندگیت ورق میزنی ممکنه هر حالتی بهت دست بده ومهمترین خصلتی که دارن اینه که نمی تونی اونا رو پس از مدتی به دست فراموشی بسپاری.یعنی مثل سایه دنبالت میان وهیچ موقع تنهات نمیگزارن.توی خواب یا بیداری همه جا دنبالتن و راحتت نمیزارن. هرچقدر که سن آدم بالاتر میره بیشتر تنهایی رو حس میکنه. یادم میاد بچه که بودم همه از توی نگاهم می خوندن که چی میخوام.اما حالا هرچی فریاد میزنم هیچ کس صدامو نمی شنوه. واقعا ما آدما چرا باید اینطوری باشیم.وقتی از بیادآوردن یه خاطره ای حالمون بد میشه ومی خواهیم اونو واسه همیشه فراموشش کنیم به هیچ عنوان نمیتونیم.و مثل خوره می افته به جونمون. در حقیقت به قول یک نفر: در عرض یک دقیقه می تونی یه نفر روخورد کنی در یک ساعت میشه کسی رو دوست داشت و در یک روز عاشق شد ولی یک عمر طول میکشه تا کسی رو فراموش کنی. و اکنون من هرگز نمی خوام این زخم تازه التیام یافته دوباره سربازکنه و روحمو آزار بده. دیگه نمی خوام حتی یک لحظه خاطره اوون روزها توی ذهنم تداعی بشه. ازت خواهش میکنم نه به خاطر من بلکه فقط به خاطر حس انسان دوستی منو یاد گذشته ی تلخم نیاندازی. (علی) |+| نوشته شده توسط علی در پنجشنبه یکم شهریور 1386 ساعت 16:50
از همه چیز خسته شدم ولی ناامید نیستم.تنها نقطه کور توی دنیای من نفهمیدنه مفهوم این کلمه است که ازش به عشق یادمی کنن. همیشه با خودم می گم آدم وقتی عاشق می شه فقط و فقط خودشو و طرف مقابلشو می بینه.در حقیقت همه چیزرو توی اون جستجو می کنه.که این به نظر من کاملا اشتباهه اینم می دونم که دست خودمون نیست و مقتضی این حالته که اینطور حکم می کنه نمی دونم یا شاید نخواستم قبول کنم سر یک دوراهی بزرگی گیر کردم که هر قدمی که بردارم بیشتر دچار سردرگمی می شم ولی اینو می دونم که هیچ موقع نخواستم نسبت به آدمای اطرافم بی تفاوت باشم دوست دارم برم یه جایی که دست هیچ بشری بهم نرسه. دوست دارم از خودم فرار کنم. دوست دارم دوست داشته باشم.که دیگران منو دوست دارن.اگر هم نداشته باشن فرقی نداره چون من واسه خودم زنده ام و زندگی (علی) |+| نوشته شده توسط علی در پنجشنبه یکم شهریور 1386 ساعت 16:44
بسم رب عشق
قدم زنان در خیابانی بلند که انتهایش بی نشان بود که درختان بلند ، بلند تر از افکار من در بلندای خیابان سر به راه بی راهی گذاشته ام خیابان را یک رنگ خاکستری نمود ، دست در جیب ، سر به هوا و تنها به یک چیز فکر می کردم اشک ، جاری در فکر نگاهش بودم از پشت پرده اشکهایم جاری قاصدکی آمد در خیالم گفتم ای کاش یک قاصدک باشد که از سوی تو آید و نوید آن را دهد که دگر من نماند و ما شود ...
کاش قاصدک می اومد و خبر از بی خبری از عشق از من از ما از ارزش دوست داشتن و احساسات می آورد . کاش می گفت ارزش یک ذره محبت را ................. و من می گفتم کی و کجا و او نوید زمان و مکانی را می داد که من ما شود و در آن لحظه قلبم را به ضرب سکه ی عشق می سپردم و بر دیواره ی قلبم اسمی حک می کردم . و این چنین باشد آغاز اولین عشق ... بگذار اشکهایت جاری شوند ، بگذار گل لبخند بر لبانت بشکفد بگذار من نیز زندگی نمایم بگذار با تو زندگی کنم . عزیزم یک نفر ... یک جایی ... تمام رویاهایش به لبخند توست پس هر گاه احساس تنهایی کرد رو به شهر خیال و رویا می کنه این رو بخاطر میاره که ای کاش مال من باشه اون نگای پر از رمز و راز اون یه نفر در حال فکر کردن به توست ...
آری آغاز دوست داشت زیباست *** هر چند پایان راه ناپیداست من دگر به پایان نیندیشـــــــــــم *** که همین دوست داشتن زیباست |+| نوشته شده توسط علی در پنجشنبه یکم شهریور 1386 ساعت 16:40
کاشکی بودی
صدای خنده های تو منو آروم میکنــــــــــــــــــــــه یاد حرفای قشنگت آسمون دلمو ستاره بارون میکنه صدای گریه های تو پشت دیوار می اومـــد اما حس منو خواستن پشت در جا میمونه کاشکی بودی تا ببینی چشای غم زدمـــــو کاشکی بودی تا ببینی اشکای یخ زدمو میدونم یه روز میای و غما رو ازم میگیری به جای گریه های دل گل لبخندومیکاری اما دیگه خیلی دیره چون واسم دلی نمونده برای دلداری دادن دیگه دلبری نمونده (علی)۴/۱/۱۳۸۵ |+| نوشته شده توسط علی در سه شنبه سی ام مرداد 1386 ساعت 10:51
به کودکي گفتند : عشق چيست؟ گفت : بازي. به نوجواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : رفيق بازي. به جواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : پول و ثروت. به پيرمردي گفتند : عشق چيست؟ گفت :عمر. به عاشقي گفتند : عشق چيست؟ چيزي نگفت.آهي کشيد و سخت گريست
![]() |+| نوشته شده توسط علی در سه شنبه سی ام مرداد 1386 ساعت 10:39
دلت تنگ است ميدانم ، قلبت شكسته است مي دانم ، زندگي
برايت عذاب است ميدانم ، دوري برايت سخت است ميدانم … اما براي چند لحظه آرام بگير عزيزم … گريه نكن كه اشكهايت حال و هواي مرا نيز باراني مي كند ، گريه نكن كه چشمهاي من نيز به گريه خواهند افتاد … آرام باش عزيزم ، دواي درد تو گريه نيست! بيا و درد دلت را به من بگو تا آرام بگيري ، با گريه خودت را آرام نكن...! با تنهايي باش اما اشك نريز ، درد دلت را به تنهايي بگو زماني كه تنهايي! گريه نكن كه اشكهايت مرا نا آرام ميكند .! گريه نكن چون گريه تو را به فراسوي دلتنگي ها ميكشاند ! گريه نكن كه چشمهايم طاقت اين را ندارند كه آن اشكهاي پر از مهرت را بر روي گونه هاي نازنينت ببينند ، و دستهايم طاقت اين را ندارند كه اشكهاي چشمهايت را از گونه هايت پاك كنند .! گريه نكن كه من نيز مانند تو آشفته مي شوم! گريه نكن ، چون دوست ندارم آن چشمهاي زيبايت را خيس ببينم! حيف آن چشمهاي زيبا و پر از عشقت نيست كه از اشك ريختن خيس و خسته شود؟ اي عزيزم ، اي زندگي ام ، اي عشقم ، اگر من تمام وجودت مي باشم ،اگر مرا دوست ميداري و عاشق مني ، تنها يك چيز از تو ميخواهم كه دوست دارم به آن عمل كني و آن اين است كه ديگر نبينم چشمهايت خيس و گريان باشند! زندگي ارزش اين همه اشك ريختن را ندارد ، آن اشكهاي پر از مهرت را درون چشمهاي زيبايت نگه دار ، بگذار اين اشكها در چشمانت آرام بگيرند … عزيزم گريه نكن چون من از گريه هايت به گريه خواهم افتاد ! وقتي اشكهايت را ميبينم غم و غصه به سراغم مي آيد! وقتي اشكهايت را ميبينم حال و هواي غريبي به سراغم مي آيد ! وقتي اشكهايت را ميبينم ، از زندگي ام خسته مي شوم! وقتي اشك ميريزي دنيا نيز ماتم ميگيرد ، پرندگان آوازي نميخوانند ، بغض آسمان گرفته مي شود ، هوا ابري مي شود و پرستوهاي عاشق خسته از پرواز ! گريه نكن عزيزم… آرام باش عزيزم، بگذار اين اشكهاي گذشته را از گونه هاي نازنينت پاك كنم ، دستهايت رادر دستان من بگذار عزيزم، سرت را بر روي شانه هايم بگذار عزيزم و درد و دلهايت را در گوشم زمزمه كن عزيزم … من مي شنوم بگو درد دلت را عزيزم! با گريه خودت را خالي نكن عزيزم چون بغض گلويم را مي گيرد ، با گفتن درددلت به من خودت را خالي كن تا دل من نيز خالي شود! ميدانم وقتي اين متن مرا ميخواني اشك از چشمانت سرازير مي شود آري پس براي آخرين بار نيز گريه كن چون اين درد دلي بود كه !من نيز با چشمان خيس نوشتم (علی) |+| نوشته شده توسط علی در سه شنبه سی ام مرداد 1386 ساعت 10:36
تو نپرسیدی که بر من چگونه گذشت روزهای بی تو و شبهای
دلهره و ترس. تو نپرسیدی که حالم چگونه بود وقتی در بستر تنهایی خود چشمان ترم را میبستم. اما من میگویم، میگویم که تو را در خواب دیدم عریانتر از حقیقت، ساده تر از ماه، مهربان تر از خورشید و لطیفتر از نسیم . میگویم که تو را در آغوش کشیدم عاشقانهتر از همیشه و بوییدمت و سرمست شدم، من نترسیدم و تو را بوسیدم و دوستت دارم را هزار بار فریاد زدم اما حیف که بیداری و هشیاری باز تو را از من گرفت و من باز در هجران تو سوختم بی آنکه بفهمی . کاش بودی و زخم دل را مرحم میگذاشتی .کاش بودی و تن تبدارم را به دریای وجودت میزدی و میآسودم، کاش بودی و من بر شانههایت گریه می کردم، کاش تو بودی و هقهقهای بچهگانهام در هیاهوی این و آن گم نمیشد اما تو نبودی و اینهمه بودند. و من باز در هجران تو سوختم بی آنکه بفهمی....بی آنکه بفهمی (علی) |+| نوشته شده توسط علی در سه شنبه سی ام مرداد 1386 ساعت 10:32
دیروز با یه دسته گل سرخ اومده بود به دیدنم با یه نگاه مهربون همون نگاهی که سالها آرزوشو داشتم و از من دریغ میکرد گریه کرد گفت دلش برام تنگ شده ولی من فقط نگاش میکردم .وقتی رفت سنگ قبرم از اشکش خیس شده بود
|+| نوشته شده توسط علی در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 ساعت 16:8
جملات زیبا وعاشقانه
|+| نوشته شده توسط علی در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 ساعت 15:14
بامن بمون تاهمیشه
يه چشم هميشه بايد توش اشک باشه وگرنه می سوزه... يه دل هميشه بايد توش غم باشه وگرنه می شکنه... يه کبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه وگرنه اسير ميشه... يه قناری بايد به خوش اوازيش ايمان داشته باشه وگرنه ساکت ميشه.... يه لب هميشه بايد توش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه... يه دفتر نفاشی بايد خط خطی باشه وگرنه با کاغذ سفيد فرقی نداره... يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه کلاف سر درگمه.. يه قلب پاک هميشه بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد می شه.... يه چشم اشک الود..يه دل غم الود..يه کبوتر عاشق.. يه قناری خوش اواز ..يه لب خندون..يه جاده با انتها.. يه دفتر نقاشی..يه ديوار استوار..يه قلب پاک و.......... اينا همه يه جايی معنی داری جاييکه: چشمای اشک الودت رو من پاک کنم..دل غم الودت رو من شاد کنم شنونده اواز قشنگت من باشم..لبای کوچيکت رو من خندون کنم نقاش دفتر خاطراتت من باشم..پاکی قلبت رو با سلامت عشقم معنی کنی |+| نوشته شده توسط علی در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 ساعت 14:2
انتظار؟ می تونه خيلی شيرين باشه. می تونه سخت باشه. می تونه هيجان انگيز باشه. می تونه بيهوده باشه. می تونه هر لحظه اميد رو تو دلت زنده کنه. می تونه بيشتر و بيشتر نا اميدت کنه. می تونه قلب مرده ات رو به تپيدن وادار کنه. می تونه گل توی دستت رو پژمرده کنه. می تونه تو رو از نو بسازه. يا می تونه درونت رو ويران کنه. ... انتظار چيز غريبيه
|+| نوشته شده توسط علی در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 ساعت 13:59
|